با همه تفحصی که مورخان کرده اند، و هنوز در تحقیق و بررسی هستند که تا عمر کره زمین، و آفرینش موجودات زنده، به ویژه انسان را به دست بیاورند؛ نمی شود بر روی نتایج به دست آمده، مهر صحت زد و این بررسی ها را کامل پنداشت. هر از چند گاهی، اشیائی و یا بازمانده اسکلتی توسط باستان شناسان از زیر خاک بیرون می آیند. این کاوشگران با آموخته هایشان، قدمت و سن تقریبی آن اجسام کشف شده را تخمین می زنند. بعضی اوقات ارقامی که ارائه می دهند، آنقدر بالا هستند که پذیرش آنها معقول به نظر نمی رسند. اما اگر طبق قانون احتمالات، حتی یک درصد از داده های ایشان حتمی بوده و صحت داشته باشند؟ ارائه رقم بالای سی و شش میلیون سال، برای بیان قدمت یک تکه اسکلت، چه معنایی می تواند دارا باشد؟! آیا بایستی به راحتی این رقمها را پذ یرفت؟ اگر بنا را بر فرض بگذاریم و بپذ یریم که چنین تخمین هائی درست هستند؛ با چنین احتمالی باز هم باید به نکاتی توجه داشت که برای حضور و بودنشان، باید دلائلی موجود باشند. به طور مثال بحث تمدن بشری را در نظر بگیرید، بدون شک در این مبحث جای تردیدی وجود ندارد که بشر، از ابتدای خلقتش متمدن و قانونمند نبوده است. سالیان سال طی گشته اند تا انسان توانسته است؛ یک سری موضوعات ابتدائی را بیاموزد. یاد بگیرد که چگونه جدای از کلنی حیوانات زندگی بکند؛ که چگونه برای خودش سرپناهی تدارک ببیند، لباس و خوراک تهیه بنماید؟ هزاران سال به غارها پناه برده است؛ ولی نه تنها از یورش حیوانات وحشی در امان نبوده؛ بلکه همیشه از تهاجم انسانهای دیگر هم بسیار واهمه داشته است! آنقدر خام خام گوشتهای شکارش را مانند همان حیوانات محیط اطرافش به نیش کشیده؛ تا سرانجام دریافته که از همان آتشی که قبلا کشف نموده؛ و از آن برای ترسانیدن و راندن حیوانات سود می جسته؛ جهت سوزاندن گوشت حیوانی که به ضرب شیئ تیزی، که از استخوان شکار قبلی اش، با مالیدن مداوم به لبه صخره ها ساخته بوده؛ که تا مانند یک خنجر تیز، برای کشتن شکارهای بعدی از آن استفاده بکند؛ گوشت های شکارش را کباب کرده و از خام خواری فاصله گرفته است.آن نسل پوسیده هزاران ساله، اگر چه با سختی بسیار روزگارش را گذرانیده؛ تا از درون غارها و بیغوله ها، راهی کلبه های چوبی اش بشود؛ در آن کلبه ها هم کرارا، مورد اذیت حیوانات دیگر قرار گرفته، تا رفته رفته به کشف و اختراع چیزهائی نائل گشته، که او را از گزند آن آسیب های زمینی و آسمانی، تا حدودی مصون ومحفوظ کرده اند. از طریق همان کشفیات واختراعات نیز، به مدنیت و شهر نشینی راه یافته است. هم او، در درون روستاها و شهرهائی که زندگی می کرده است؛ مبتکر نظامها وسیستمهای نوینی برای انواع و اقسام فرآورده های زندگی اش بوده است. و ابعاد حیات و ممات خودش را، منطبق بر نیازهائی که داشته؛ در خانه و کاشانه خود و فرزندانش، و نیز در بیشتر صحنه های اجتماعی محل زیستش، برقرار نموده است. آنچنان که گهگاه، گستره گیتی را هم در نوردیده، تا از آن طریق با تبادل تجربیات خودش با دیگران، در خلق سیادت هائی برای قاموس انسانی خویش، و در اوج و والائی مقام اشرف مخلوقات آفرینش قرار داشتن خود و یارانش، به سختی کوشیده است. او با تمام تلاش هایش، برای کسب اعزاز و حرمت بشری، هنوز پای خرش در گل و لجن نامرادی هایش چسبیده است! با همه کوششی که برای رهائی خود و همنوعانش، از پیچیدگی های این به اصطلاح زندگی آدمیزادی میکند؛ بیشتر بر این امر واقف می گردد، که در ته دره نامرادی درجا می زند!تقریبأ تمام راهها را آزمایش نموده، و همواره سر از بیراهه ها در آورده است. مقاومت و ایستائی بر روی سکوهائی که خودش نیز آنها را، نه به خوبی می شناسد، و نه به شکل صحیحی آنها را برای ورود به جریان یک زندگی مطلوب نیز انتخاب نموده است. اینها همه از اشتباهاتی هستند که او به نام انسان، مدام تکرار می کند. گاهی در رؤیاهایش پنداشته، که در عرصه حیات، از او والاتر موجودی نیست! زمانی هم به تلخی دریافته، که چه ابلهانه بار فلسفه و منطق را نیز، بر گرده این وول زدنهایش، که نامش را هستی و زیستن نهاده، گذاشته است! زمانی واقعیت را در خواهد یافت، که دیگر فاتحه اش خوانده شده باشد؛ و به غیر از نصب تابلوی تحجر، بر سر راه پویندگی اش، و پای فشاری در قعر پوسیدگی فکری اش، یک شاهکار از خودش باقی می گذارد! در آن موقع به عریانی در می یابد، که یک پاک باخته تمام عیار در قمارخانه هستی نا به سامان خویش است؛ که ما حصل زندگی ناکامش، یک ندامت دائمی از آنچه که مایل بوده به دست بیاورد؛ و هرگز توفیقش را نیافته بوده است. تا جائی که از آنچه واهمه ی داشتنش را داشته، و متأسفانه گریبانگیرش شده، رهائی نیافته؛ و سرانجام موجودی را زایمان و خلق کرده؛ که جامعه کنونی این موجود جدید را یک نسل سوخته می نامد!!
نسل سوخته، از کره مریخ نیامده است؛ این طفل حلال زاده ای است که از تبار آدم می باشد!! ولی از بد حادثه، موجودیت او در تخم نگشوده هستی اش می لولیده، که تا در زمان موعود، که قرار بود فرا برسد و تا او بتواند آن تخم محبس را، شکسته وخود را در مسیل سیل گاه رود زندگی و بودن قرار بدهد؛ که ....... صفیری در سورنای بدخواهان پویایی دمیده شد؛ و نسل درون آن تخم ناامید، به همراه آنهائی که تازه سر از تخم در آورده بودند؛ به صحنه گیتی پا گذاشت! از همان ابتدای تولدش، حیران و سرگردان ره می سپارد؛ تا که بتواند از چند و چون اطرافش سر در بیاورد. پدر و مادرش در خوش خوشان لحظات چای نوشیدن های عصرانه، نه به او، بلکه با خودشان از گذشته می گویند و حسرت تلخ کامی شان را، به همراه آه سوزناکی، به اطراف می پراکنند؛ که ...... در مقام مقایسه اعتراضی بر بخت سیاه خویش بکنند! که .... چرا این نسل که خودشان باشند؛ آنچنان در آلودگی و فساد ناآگاهی شان، پوسیدند؟ تا نفهمند دستهای پلیدی در کارند تا همه خوشبختی های آنها را از ایشان بگیرند. که هم اکنون در یافته اند؛ که چه بوده اند و حال چه هستند؟ و ...... در این رهگذر، از خودشان که نسلی پوسیده و پشیمان می باشند؛ نسل دوم سر از تخم در آورده ای را، به وجود آورده اند؛ که بیهوده و ناخواسته پای به این هستی اندوهناک نهاده اند؟! اکنون این نسل سوخته به دنیا آمده، در کوره آتشین و سوزاننده ای که حکومت اسلامی نامیده می شود؛ به طور روزمره از نسل پوسیده که پدر و مادرش هستند می شنود؛ که آنها همه آن چیزهائی را که برای خوب زیستن و خوشبخت ماندن لازم داشته اند؛ چه ناشیانه با فریبی که از دشمنان کشورشان خوردند از دست دادند. و اکنون چه نادم و سرافکنده، در فخر دارندگی هایشان، دچار چه حسرت و سرگشتگی شده اند؟! چاشنی دم به دم حیاتشان، آه کشیدن از حسرت و ناکامی و آب شدن از نادانی و ندانم به کاری خودشان است. و...... و در آتشناکی آه حسرتها و نادانی هایشان، از خویشتن خودشان گریخته اند، و بر گرداگرد فرزندشان، مه آلودگی دود سوخته شدن را، به ایشان هدیه داده اند. همین جا، و در همین نقطه تقاطع، نسل جدید فریاد بر آورد: " سوختم، مرا تولد نایافته، به آتش ناکامی کشاندید! به کدام گناه کرده و ناکرده، با من چنین می کردید؟ به کدام ناکجاآبادم می کشانید؟ بدون پیش بینی های لازم، برای ادامه حیات یک موجود انسانی در این کره خاکی، هنوز وارد نشده، خاکستر سوختگی هایم را، به نسل پس از من تحویل خواهید داد؟ نه از جانب شما خیری بر من روا شد، که خود خیر ندیده پوسیدید و نابود شدید! و نه از جانب من بارقه ای از امید به آینده تاریکی که روزگار من خواهد بود؛ صبحی مشرقی بخشیدید. که تا در روشنای طلوع خورشیدش، همه ی زندگی ام، نوری محض و آگاهی آشکاری باشد؛ و در گرمای جانبخش آفتابش، خستگی از واماندگی ها یم را، از جان و روح و روان و جسم ناتوان خودم بزدایم. "شرائط به گونه ای غمبار و دلسرد کننده شد، که همین نسل سوخته، خودش طفلانی را به وجود آورد؛ که صد بار بدتر از همان نسل سوخته، پا به عرصه وجود نهاد.نسلی که بهترین لقب برای او، " نسل پوچ " است. افرادی که نه دختر و نه پسر این گروه کوچکترین دلخوشی به آینده دارند. با همه تلاشی که می کنند، با همه رنجهائی که می کشند؛ نمی توانند خود را از غلاف شمشیر بران محرومیت هائی که در همه موارد دارند برهانند. " خرم آن دم، که از این منزل ویران بروم " ، اگر روزی مصراع فوق، بر زبان همه نسلهای حاضر در میهنمان، ( پوسیده و سوخته و پوچ ) جاری باشند؟ داغ حسرتی پایدار، بر همه وجود تک تک ما حک خواهد شد؛ که تا تمامی تاریخ، آبرویی برایمان باقی نخواهد گذاشت! خودمان را پوساندیم، فرزندان خویش را سوزاندیم؛ و فرزندان آنها که نوادگان ما هستند را، با فریبی که خوردیم به این روزگار دهشتناک داخل ساختیم. برای رهائی از این بی آبرویی، و برای گسستن از اهمالی که نسل پوسیده نمود؛ و برای جبران رنجی که بر تن نسل سوخته نشاندیم؛ و نیز برای بها دادن به نسل سومی که ما موجب پوچ به دنیا آمدنش گشتیم؛ باید کاری کنیم که نتیجه اش چنان مثبت باشد که منفی گویی و منفی نگری منبعث از نامرادی های نسل سوخته، و ناامیدی و ملالی که در وجود نسل به وجود آمده از نسل دوم، یعنی نسل پوچ و به هدف، که درونش از ناملایمات انباشته شده است؛ به پا خیزیم که تا بیندیشیم؛ تا .... بدانیم و در جهل مرکب، درجاهای واپس گرایی نزنیم. تا دیگر در هیچ مرحله از تاریخمان، نسلهائی را به سوختن و پوچ و بی هدف ماندن نکشانیم.محترم مومنی روحیتابستان 1390 هلند
No comments:
Post a Comment